Tuesday, November 17, 2009

یاد تو

مهربانترینم ... حدس بزن چقدر خوشحالم ... همه چیز آرام می شود ، فقط با یاد تو ...
کاش در دنیا این راز کشف می شد که یک یاد ،یک یاد آوری خشک و خالی چقدر می تواند آدمی را از این رو به آن رو کند ...
پذیرفته امت ... همین گونه که هستی ، دور ، بعید ...
من دیگر یاد گرفته ام که نباید هیچ کاری را که از طرف تو باشد ، به قضاوت بنشینم ...

Monday, October 26, 2009

این روزها ...

فکر می کنی عادی می شود...
یا شاید فکر می کنی عادت می کنم ...
چه؟
چه فکر کرده ای عزیزم ، که سختی ها آدم را آبدیده می کنند و زندگی رسم خوشایندیست؟ ، که برباد رفته ها را باید بر باد داد، ...همه چیز درست است اما یک جای کار ... جایی می لنگد عزیزم ، آن وقتی که تو را دیگر در سایه ها باید جستجو کنم...
رفته ای ، خسته رفته ای ، نصف نیمه و دلشکسته رفته ای ، اما هر روز هنوز به یادت خوشیم ... سفرت خوش باشد ، اما عزیز دل ، همه آنهایی که در دنیا سفر کرده ای دارند ، تا ته دنیا چشم به راه مسافرشان هستند ، حتی اگر آن روز روزی پس از مرگشان باشد...
چشم براهت ، به دیوار زل زده ام و سکوت ، و این فاصله ممتد ...و دود سیگار که به عرش می رود ...و طعم تلخ این قهوه که تنها تسکین دهنده این روزهاست ...
سرم درد می گیرد ، سرم بزرگ می شود ، اندازه حجم این اتاق ، بزرگتر، اندازه این شهر و حتی شاید به اندازه کل کره زمین ، صدایی از دور می آید ، از دوربعید ، صدای توست ، صدا می پیجد ، صدا اوج می گیرد ، گوش درد می گیرم ، گوشم پر از صدای تو می شود، گوشم به اندازه کره زمین جا دارد ، صدای تو می آید ... یکدفعه تصویری از تو را می بینم ، خیره می شوم ، صدا هنوز هست ، تصویر از روبرو می آید ، صدا واضح تر می شود ، سرم بزرگتر ، صدا پرمهیب تر ... نزدیک تر ، نزدیک تر ، به من بر می خورد آن تصویر ، تصویر زیبای تو ، مرا می بلعد ، من در تو غرق می شوم ، من تو می شوم ، صدا مهو می شود ، هر دومان به اندازه هم می شویم ... صدا آرام می گیرد ، من آرام می گیرم ، قهوه تمام می شود ... فیتیله سیگار را پرت می کنم توی سطل آشغال.

بی مرز می خواهمت ...

لب مرزی رفتیم
خاک را رود به دو قسمت می کرد:
این طرف ما بودیم
آن طرف هم آنها
دیده بانان سربرجی از دور
ناظر ما بودند
و من بهت زده ، ناظر گنجشکانی
که همه
بی گذرنامه سفر می کردند.
عمران صلاحی

Sunday, October 11, 2009

تو آن روح دیگر منی ...

تکه پاره ای از ما ماندست ، تو پرغریو ، عظیم آن بالاها ، آن دور دستهای بعید نشسته ای . دلم هوایت را کرده ، عجیب. رفته ای و تکه پاره هایی از ما به جای گذاشته ای ، همچو تکه های شکسته یک آیینه که یک صورت را در هر تکه جدا جدا نمایش می دهد ، من تکه های خودم – تکه های حاصل از عبور تو - را به هم می چسبانم ، هر یک در خود تو را دارند ، جدا جدا ...
عزیزدورم ، چرا اینطور شد؟ ، هلاکم کردی و این خسته را در دنیایی که تو در آن حضور نداری تنها گذاردی ، هلم دادی سمت کویر ، و گفتی این بیابان حق توست ، زیبای من ، شاید من لیاقت آن دشت سبز مجعد موهای تو را نداشتم ، اما خارهای این بیابان بدجور تند و برانند ، مرا از لطافت حضورت به تکدر ظلمت پرت کردی ، و حالا لنگان لنگان و پاپتی ، در این خشک زار وحشتناک ، راهیم و این خارهای مغیلان می آزاردم، اما همیشه تصویری از رخساره زیبای تو آن دور دستها همچو یک سراب ، من تشنه کام و ناکام از تو را به خود می کشد.
راحتت کنم ، دریای دنیا را گشتم تا فهمدیم جز تو هیچ کس لایق پرستش نیست ، مرا که از صومعه خویش اخراج کردی بگذار همینجا پشت درهای بزرگ اما بسته ، جایی گوشه سرزمینت اطراق کنیم ، نخواه که بروم ، من آن بی سرزمین تر از بادی هستم ، که به کمترین ها قانعم ، همین که بدانم این چراغ روشن از جائیست که تو در آن حضور داری ، می توانم بیایم به پنجره ای که چراغ روشن تو از پس آن شوق می آفریند و زندگی می بخشد بنگرم ، بلکه افتخار دهی و روزی پشت پنجره باز گردی ... اگر روزی آمدی مطمئن باش کسی آن پائین ها ، درون کپرکی چوبی ، بی اجاق ، بی هیزم در سرمای سرد این دوری ، به انتظارت نشسته ، همو که به قول خودت ، به تک تک گام های تو می اندیشد ...
یک چیزی ، او دیگر به گام های تو نمی اندیشد ، چه که یکبار با خود گفت ، حالا شاید نشسته یا خوابیده باشد ... و راه نمی رود، تازه اگر گام هم بردارد ، این فاصله سی سانتی متری هر گام برای یک عاشق خیلی زیاد است ، حالا با افتخار می گویم ، به نفس های تو می اندیشم ... نه که به قول آن استاد سخن ممد حیات و است مفرح ذات که چو فرو رود ممد عشق است و چون بر آید مفرح جان .
کاش واژه ها این قدر برای تو حقیر نبودند ، ببخش گرچه پوچی این مرکب ها پیش تو شاید بزرگ باشند ، اما طفیل عشق توام ، در تلمیذی خط ابرویت ره مان را تا استادی جسته ایم ، می پیمایم ره عشقت را تا استاد دوست داشتن تو شوم ... بپذیر ، تو آن روح دیگر منی ...

Wednesday, September 16, 2009

به یاد دستانت

کجای این جاده مرا جا گذاشتی ، سبقت گرفتی و برای همیشه دور شدی ؟
چه شد؟
عابران زیادند و متعدد از هر قسمی که بگویی ، می آیند و می روند ، هیچ یک اما به تار موی تو نمی رسند ... دلم خیلی تنگ شده ...
سلام
باز هم سلام ، سلامی از دورهای دور ... سلامی از نزدیک ترینم ، به دورترین وجه یک نزدیک بودن ... عزیز دورم سلام ... مهربان دوست داشتنی ام ، سلام ... خوبی ؟ همه چیز بر وفق مراد است ... دلم گواه می دهد که دیگر دلتنگی تو ، در دل من خانه نشین جاوید شده ...
دستان مهربانت چطور است؟ می شود خواهشی از تو داشته باشم ؟
لطفا یکبار از طرف من دستهایت نگاه کن ... دلم برای دیدنش تنگ شده ... دلم برای گرمایش لک زده ، دستان مهربان و نازکت که همه چیزم بود ، همه چیزم شد و همه چیزم ماند ... تمام دارایی من ... کاش قدرش را بیشتر می دانستم ...
با تو سفر می روم ، با تو حرف می زنم ، در جاده هایی که انگار انتهایی ندارند ، تا لحظه ای تنها می شوم می آیی و جا خشک می کنی کنارم ... با تو از همه چیز می گویم ... قدیمها آشوب زده بودم ، همیشه سر صحبت را با یک "چرا" آغاز می کردم ... حالا دیگر یاد گرفته ام که در دنیا کلمات دیگری غیر از چرا هم برای شروع یک مباحثه وجود دارد ...
دریای دنیا را سفر کردم ، تا به این برسم که تو بهترین بهترین هایی ... آدمهای دنیا را سنجدیم تا نتیجه این شود که تو سنجیده ترین آنهایی... عشق های دنیا را لمس کردم تا به این ایمان برسم که تو معشوق جانی ...
محبوب من ، عزیز دورم ، از نزدیک ترین خاطره ها می گذرم و در شعاع عمیق دوست داشتنت دور خود را حصاری می کشم پر از بوی تو ، آن وقت درون این حصار ماه را مهمان می کنم تا روشنای شبمان باشد ... دریا را می آورم ، تا با موج هایش ارکستر موسیقی دلنشین غروب هایمان باشد ... آتش را می گویم شعله ور باشد تا حرارتش گرممان کند ... آنگاه سالها در ساحل آن دریا کنار آتش با تو عشق بازی می کنم ... با تو حرف می زنم و تمام خاطره هایمان را به یادت می آورم ... تا خود ابد ... دوست ندارم هیچ گاه از این حصار بیرون بیایم ، خودم را به حکم ابد محبوس این دایره می کنم ... این محدوده غریب همیشه اطراف من است ، هر کجا باشم ، - در خیابان ، سرکار ، خانه یا هر جایی - آن جا را نمی بینم و خود م را فقط در کنار تو می بینم ، آخر یادم با توست ، آنچه همه چیز را می سازد ...
خوبترینم ، حوصله چشمان قشنگت را سر نیاورم ... مواظب آن دستها و این چشمها باش ... نامه را می دهم فرشته ها همین شهریور ، همین دم آخر تابستان ، بچسبانند به پیشواز پاییز ، تا روزی که بیایی ...
بیایی ...

Monday, September 14, 2009

...

دوستت دارم ...

Wednesday, August 12, 2009

pray

فکر می کنم خطی روی زمین هست ، که در یک سوی آن تو با همه عظمتت نشسته ای و راه می روی و نفس می کشی و زندگی می کنی و در آن سویش من... با همه دل بستگی هایم ، با همه تنهاییهایم ، و بیش تر با همه احساساتی که به تو دارم نشسته ام و به حال و روز تو می اندیشم ...
امروز آن سوی این خط نشسته ام و با خود می اندیشم ، حال دارد چه کار می کند ، در چه حال است ، با کیست ... چه در سر دارد ؟ ...
دردهای آدمها هم جور واجورند ، و وقتی کسی آن سوی این خط رنجشی می بیند ناخودآگاه ، این خط آن درد را با خود به این سوی نیز می آورد ، با خود می اندیشم ، چه کار می توانم انجام دهم ... کلی صفحه وب باز می کنم و در مورد این بیماری تحقیق می کنم ، بلکه بشود راهی پیدا کرد ... بیشتر به این ختم می شود ، که باید با خودت بیندیشی که همان آدم قبلی هستی و هیچ تغییر عجیب و غریبی اتفاق نیفتاده ، آدم های اطرافت هم با همین دید به تو نگاه کنند و نخواهند از سر اجبار چیزی یا رفتاری را به تو تحمیل کنند ، چه از ترحم چه از محبت ... یک دوست خوب در کنارت باشد ، و به آنها که نزدیکی به گرمی صحبت کنی ... استراحتت به اندازه باشد و سعی کنی چیزهای خوب ببینی ، بخوانی ، و بشنوی ... و از هر چیز منفی ای (که متاسفانه این روزها دوربرمان زیاد هم هست) دوری بجویی...

ساعتها به این می اندیشم که چرا نقش هایمان را در زندگی هایمان اینقدر کم کرده ای ... با خود می گویم خوب شاید همین درست اش است...
اگر نمی توانستیم بخندانیمت ، لااقل نمی گذاشتیم گریه کنی ...
گاه که دلم هوای آن دلی را می کند که در دل شب خواب پروانه شدن می بیند. به جستجویت ، مابین رویا و واقعیت به تو فکر می کنم ... به ناگاه تو از پناهگاه های نه چندان دورت بیرون می ایی، چیزی می گویی ، حرفی می زنی و باز می خزی و می روی و تا مدتها من باید با یادها به آرامش برسم ، و به چرایی این قضیه که ذهنم عاجز از رمزگشایی آن است نیندیشم ...
بناگه از سربازیگوشی احساسی ات دوباره باز ، نقطه ، کلمه ای ، حرفی چیزی از تو پیدا می شود ، من دست دراز می کنم و تو پا پس می کشی ... دور می شوی ...
دور دور ...
و من عاصی می شوم با حس عمیقی از رنجش ... تو اما می روی ... و من به امید آمدنی دوباره چشم به راه ، میخ می شوم به این پنجره های حالا بی تو عبوس .
سیال بازی های عاشقانه تو هستم و مرا به هر آن شکلی که می خوای می کشی ... گرمی ات را از من می گیری و من یخ می زنم در خاطراتت ...
به تو می اندیشم و به اینکه رفتنت و آمدنت و هم باز رفتنت ، هیچ کدام مثل آدمهای معمولی نیست ، به همان شکل که این عشق من به تو نیز در مخیله هیچ آدم عادی ای نمی گنجد ... حتی مزدوج شدن هر دو ما ، حتی آمدن یک مسافر شیرین دیگر در زندگی هایمان ...
حالا من می توانم به تو نگاه کنم و این نگاهم داد بزند : "هی دختر، دیدی هیچ چیز این حس استوایی داغ را سرد نکرد؟"
و تو شانه بالا بیندازی و بگویی :"فقط این یکبار است."
و من آن یکبار را هم نیایم ... تا شاید تو بعدها آرام تر شوی ، و هیچ یکباری نباشد ... و هیچ قانونی ...

محبوبم ، دعای تو ، عاشقانه ی من است ، با آن عشق می کنم ، نامت را که برزبان می آورم، جان می گیرم ... توجانی ... جان جانان ...

Monday, August 03, 2009

کعبه من ...

برادرم از چند متری خانه خدا زنگ می زند، می گوید نیتی کن تا برایت دعا کنم ...
چشمم را که می بندم ، اولین چیزی که در ذهنم نقش می بندد ، چهره توست ...
و به این فکر می کنم ، که چقدر دوستت دارم ... بی حد ...
این روزها در چه حالی ، آرامی ؟

Friday, July 31, 2009

قایم موشک

فاصله باید خیلی بعید باشد
مابین حضور
و نبودنمان
تا دیواری بس عظیم سازد
میانمان
گاه در قایم موشک زندگی ما
من هستم
تو نیستی
تو هستی
من نیستم
من هستم
تو هستی
من هستم
تو نیستی
تونیستی
تونیستی
باز امیدوار چشم به گانه* بسته ام
تا صدایی بگوید
من برگشتم ، ساک ساک ...

*گانه در لهجه بوشهری محلی ست در بازی قایم موشک که چشم می گذارند تا بقیه قایم شوند.

همیشه اینجا بارانی ست ...

خوب دورم ، سلام ... نکند فکر کرده ای خاطر عزیزت از یادمان می رود ... نکند با خودت نشسته ای و به این نتیجه رسیده ای ، که حالا بگذار مدتی ، چند صباحی ، چند سالی بایکوت احساسی به او بدهیم ، همه چیز را فراموش می کند و می رود پی کارش ...
نه عزیز دل ... محض اطلاعت هوا اینجا بی حضورت همیشه بارانی ست ، حالا می خواهد باد موافق بوزد یا نوزد ... ابری باشد یا نباشد ، دست گرم آفتابی بر سر سرد دریایی بتابد و بخاری بسازد و آن بخار ، بالاهای جو سرد شود یا نشود و قطره ای بوجود آید یا نیاید و آن قطره به قطره های دیگر بپیوندد و نپیوندد و ریزشی پدید آید و نیاید ، اینجا بی حضور تو همیشه بارانی ست ... بارانی ست ...
اما قانعیم به قناعت کمی حضورت ، حتی اگر یاد باشد در انتهای شب ، یا دم سپیده صبح ... دیگر از این که نمی خواهی محروممان بداری ، می خواهی ؟... اگر این هم سبب آزار توست ، باشد ، می گذاریم کنار این عبادت دیرینه امان را ، اما ... با سرودست و دل و بی زبان باز و دوباره باز ، صدهزار باره باید بگویم ... فقط دوستت دارم ... همین .

Monday, June 29, 2009

mother's day


ثبت می کنیم :



28 خرداد
...
بهت تبریک می گم ...


...

Sunday, June 28, 2009

bye bye michael ...

کم کم داره شروع می شه ، کسایی که بخشی از خاطره های ما رو ساختن دارن یکی یکی پر می زنن ... مایکل رو بخاطر خلاق بودنش ، متفاوت فکر کردنش ، و همیشه عجیب و غریب زندگی کردنش دوست داشتم .
شاید بخاطر اینکه مایکل منو یاد این جمله می انداخته همیشه :
مهم برخلاف جهت آب شنا کردن است ، وگرنه یک ماهی مرده هم می تواند در جهت حرکت آب شنا کند.
یک ترانه قدیمی از او :
(یه واقعه بزرگ دیگه هم این روزا اتفاق افتاد تو این دنیا ... google translate امکان ترجمه فارسیش رو ارائه کرد ...

Another day has gone
I’m still all alone
How could this be
You’re not here with me
You never said goodbye
Someone tell me why
Did you have to go
And leave my world so cold

Everyday I sit and ask myself
How did love slip away
Something whispers in my ear and says
That you are not alone
For I am here with you
Though you’re far away
I am here to stay

But you are not alone
For I am here with you
Though we’re far apart
You’re always in my heart
But you are not alone

‘Lone, ‘lone
Why, ‘lone


Just the other night
I thought I heard you cry
Asking me to come
And hold you in my arms
I can hear your prayers
Your burdens I will bear
But first I need your hand
…Then forever can begin


مگه می شه یه پست نوشت و یادی از تو نکرد ... این مثل همه چیزهای دنیا که یه جورهایی لعابی از یاد تو دو رو برشون رو گرفته ، این شعر هم بعضی جاهاش تو رو یادم می انداخت ...

Friday, June 26, 2009

نمی دانم ، تو بر خودت است که اینقدر مسلطی یا برمن ؟

Saturday, June 06, 2009

خدای من

و آیا می شود بی تو شعری سرود؟
...
فریادهای اتوبانی عاقبت به گلو گرفتگی ختم می شود ...
آدم ها احتمالا در آن عصر های قدیم اینگونه ضرب المثل اختراع می کرده اند ... و پشتش هم حتما قصه ای داشته اند ...
تو روح جاری تمام جاده هایی هستی که من باید بپیمایم تا به ناکجاهای عالم برسم ... در سراشیبی ها به افتادن از تو ، تا قلبت و در سربالایی ها به معراج پیشانیت می اندیشم ... وقتی همه چیز صاف و دشت لخت و عریان می شود ، به پهنای ذهن تو باید نگریست و وقتی همه چیز خوب شد، فقط و فقط باید اسم تو را به یاد آورد ...
ای مرهم زخم های من، زخم های من می سوزد... دوا بده ...
باید عادت کنیم به بزرگ شدن، به این چیزی که الان نامش را می گذارند فاصله ، به این واقعیت عریان که جز پذیرفتنش هیچ راهی نمانده ، به قبرستانی که دردلمان برای تمام آدمهایی که دوستشان داشته ایم ، می سازیم ... بی آنکه بشود کسانی را در آن گنجاند ...

از تو ، که بگذری ، باز از یک جای دیگر باید دوباره از خودت آغاز کنی ... دوباره و صدباره ...
ممتد ، مثل یک سوت قطار که رفتن را به ذهن می اورد ...
تو شاید دوست تر می داری که اینگونه سکوت کنی ، و من هم به ناچار باید بپذیرم ... اما عزیز دل خودت هم می دانی که دیگر کار من از این حرفها گذشته ، دیدی می شود با چراغی روشن هم عشق بازی کرد؟
تو را می شود تصور کرد باآن چشمان زیبا در پس آن همه چراغ روشن ... می دانستی برای لبخندت دنیا را می دهم ؟
یکی دیروز از من پرسید ، تا حالا دوست به معنای واقعی کلمه داشته ای ... و من ناخودآگاه و شاید نا خود خواسته ، فقط تو در ذهنم آمدی ... و به او گفتم :" حرفت مرا یاد آن قصه حضرت ابراهیم انداخت ، روزی گفت خدا ، خورشید است ، ولی خورشید غروب کرد، گفت پس نمی شود، گفت خدا ماه است ، روز آمد ... گفت خدا دریاست ، دریا طوفانی شد، گفت خدا باد است ، باد قطع شد، ... بعد اما کامل تر شد و رسید به آنکه خدا خداست ..."
شاید کفر باشد اما هر چه بادا باد ، عزیزم خدای خدای من تویی ...

Saturday, May 30, 2009

ماه و دریا

کاش بر نبش کوچه ای از آن خیابان بلند که به محل کارت ختم می شود ، دریوزه ای تارک دنیا کرده اطراق کرده بود ... یا می گذاشتندش که جاگیر شود ، اصلا حتی اگر دلقکی بساط پهن می کرد ... (دیگر از این ها پست تر چیزی هست؟) حاضر بودم تمام دنیایم را می دادم و جای آن گدا یا دلقک دل خون می نشستم و ادا در می آوردم ، اما تو را هر روز می دیدم ...

آن وقت خیلی شاید از این زندگی مهندسی شده سیستماتیک و قراردادی خوشبخت تر و خوشبخت تر بودم ، و هزار بار ارجح تر می دانستم با لقب دلقک صدایم می زدند و تو را روزانه می دیدم اما مهندس صدایم کنند و چشمانم از قله نگاهت فرسخ ها فاصله داشته باشد.

شاید برایت فرقی ندارد شعله ای که از فراق تو از دل ما متصاعد می شود ، در کمیت و کیفیت به کدام سنگ میزان می چربد... شانه بالا می اندازی و می گویی حالا یکی لابد هست دیگر ... خب عزیز دل درست است، یکی هست ، ولی گاهی هم خاطر این مخدره (درست نوشتم) را مبسوط فرموده ، با خود بگویید این دیوانه ای که هستش ، بهتر نیست گاهی آب و دانه اش کنیم ، همینجور به امان خدا رهایمان نکن ... نگو شده است واعظ اندوهناک اندوهی عظیم ، از نسخ منسوخ عشقی کهنه ، که حالا از درد یا شاید هم از بی دردی برای خودش مرثیه بلا سر می نهد ، ماه تمام لیالی مکرر سیاه و غمگینم ، من رخ تو را گرچه قسمت نشد ، همچو بازی ماه و دریا هر شامگاه و وبامدادان به نظاره نشینم ، اما به خدا قسم این جز و مدهای مداوم حاصل از آمد و شدن پنهانت به عالم خیالم دارد ویرانم می کند ...

Thursday, May 07, 2009

برق چشمهایت ...

تا حالا کسی صبح اول طلوع به تو گفته "دوستت دارم" ؟ ساعت 6 صبح ؟ ساعت 6:01 ؟ ، 7 چه؟
10 صبح ، 12 ظهر ، 5 عصر ، 8 شب ، 11 شب ، 2 نیمه شب ، 4 ...
این چند سال فرصتی بود تا به این قله برسم که در تک تک ثانیه های شبانه روز به تو بیندیشم ... صدم ثانیه ای از روز هم نبوده که تو در آن حضور نداشته باشی ، حالا شاید اگر بخواهیم چارتی ، نموداری چیزی بکشیم گاهی وقتها در آن صعود و فرودهایی باشد ، مثلا ضریب درصد ، حدود 12 شب (ساعتهای معمول قبل از خواب) یا 6 صبح و 8 شب (ساعتهای حضور در سرویس از خانه به محل کار و بالعکس) تفاوت داشته باشد ، ولی به زبان آماری هم که به قضیه نگاه کنیم ، بیلان اندیشیدن من تراز سالیانه عشقم به تو را نشان می دهد .... یکجورهایی به متریک هم ربط دارد دیگر ... البته این بار ولتاژ این های ولتاژ از آن های ولتاژهاست ... که می سوزاند و می سوزاند و می سوزاند ...
می دانی هنوز هم مدیریت شبکه تمنای تو را ، حسرت دیدن دوباره برق چشمانت است که در دست دارد ، نه در سطح استان و کشور ، برو در مقیاس قاره ای و حتی بالاتر ...
فلانی لحظه لحظه هایت ، لحظه هایم است ...

Wednesday, April 29, 2009

ساده باش و صمیمی

چقدر دلم تنگ نوشتن برای تو شده ...چقدر دوست دارم همه واژه ها را فقط برای تو کنار هم بچینم...
چقدر دوست دارم نقطه بگذارم
و این نقطه ها چند نقطه ساده نیستند ، شاید چیزی باشند حاصل انفجار یک خط
خطی از تو تا به انتها
از انتها تا به من
از ما به هم
کشیده شده است و باید ذره ذره اش را طواف کرد
عزیز دورم ...خوب ترین من ، لحظه هایت را دوست می گیرم و هنوز به قول خودت :"گام به گام " تو را می اندیشم و می پرستم.
ساده باش و صمیمی ، مثل یک قاب عکس قدیمی ...
ساده باش و پاک ، مثل رویای من ، مثل حس من به تو ...مثل حس ما به هم ...
ساده باش ...
می دانی ، دیگر این عشق آنقدر به بلوغ رسیده است که نیاز به ترسی از گفتن چیزی نداشته باشیم ... هیچ لرزی ... هر چه می خواهی بگو و مطمئن باش هیچ کس هیچ برداشت جز آنچه در ذهن توست را نمی کند ... و آن کلام تو را دال بر هیچ چیز نمی گیرد ...
خالی کن خودت را تا انتهای دنیا ، یک گوش برای شنیدن ، یک قلب برای ، برای تو تپیدن، یک دست برای مهربانی به تو ... هست ، همیشه هست .
ساده باش و صمیمی ، پاک پاک من ... خوب خوب من ...
دوستت دارم...