Monday, June 29, 2009

mother's day


ثبت می کنیم :



28 خرداد
...
بهت تبریک می گم ...


...

Sunday, June 28, 2009

bye bye michael ...

کم کم داره شروع می شه ، کسایی که بخشی از خاطره های ما رو ساختن دارن یکی یکی پر می زنن ... مایکل رو بخاطر خلاق بودنش ، متفاوت فکر کردنش ، و همیشه عجیب و غریب زندگی کردنش دوست داشتم .
شاید بخاطر اینکه مایکل منو یاد این جمله می انداخته همیشه :
مهم برخلاف جهت آب شنا کردن است ، وگرنه یک ماهی مرده هم می تواند در جهت حرکت آب شنا کند.
یک ترانه قدیمی از او :
(یه واقعه بزرگ دیگه هم این روزا اتفاق افتاد تو این دنیا ... google translate امکان ترجمه فارسیش رو ارائه کرد ...

Another day has gone
I’m still all alone
How could this be
You’re not here with me
You never said goodbye
Someone tell me why
Did you have to go
And leave my world so cold

Everyday I sit and ask myself
How did love slip away
Something whispers in my ear and says
That you are not alone
For I am here with you
Though you’re far away
I am here to stay

But you are not alone
For I am here with you
Though we’re far apart
You’re always in my heart
But you are not alone

‘Lone, ‘lone
Why, ‘lone


Just the other night
I thought I heard you cry
Asking me to come
And hold you in my arms
I can hear your prayers
Your burdens I will bear
But first I need your hand
…Then forever can begin


مگه می شه یه پست نوشت و یادی از تو نکرد ... این مثل همه چیزهای دنیا که یه جورهایی لعابی از یاد تو دو رو برشون رو گرفته ، این شعر هم بعضی جاهاش تو رو یادم می انداخت ...

Friday, June 26, 2009

نمی دانم ، تو بر خودت است که اینقدر مسلطی یا برمن ؟

Saturday, June 06, 2009

خدای من

و آیا می شود بی تو شعری سرود؟
...
فریادهای اتوبانی عاقبت به گلو گرفتگی ختم می شود ...
آدم ها احتمالا در آن عصر های قدیم اینگونه ضرب المثل اختراع می کرده اند ... و پشتش هم حتما قصه ای داشته اند ...
تو روح جاری تمام جاده هایی هستی که من باید بپیمایم تا به ناکجاهای عالم برسم ... در سراشیبی ها به افتادن از تو ، تا قلبت و در سربالایی ها به معراج پیشانیت می اندیشم ... وقتی همه چیز صاف و دشت لخت و عریان می شود ، به پهنای ذهن تو باید نگریست و وقتی همه چیز خوب شد، فقط و فقط باید اسم تو را به یاد آورد ...
ای مرهم زخم های من، زخم های من می سوزد... دوا بده ...
باید عادت کنیم به بزرگ شدن، به این چیزی که الان نامش را می گذارند فاصله ، به این واقعیت عریان که جز پذیرفتنش هیچ راهی نمانده ، به قبرستانی که دردلمان برای تمام آدمهایی که دوستشان داشته ایم ، می سازیم ... بی آنکه بشود کسانی را در آن گنجاند ...

از تو ، که بگذری ، باز از یک جای دیگر باید دوباره از خودت آغاز کنی ... دوباره و صدباره ...
ممتد ، مثل یک سوت قطار که رفتن را به ذهن می اورد ...
تو شاید دوست تر می داری که اینگونه سکوت کنی ، و من هم به ناچار باید بپذیرم ... اما عزیز دل خودت هم می دانی که دیگر کار من از این حرفها گذشته ، دیدی می شود با چراغی روشن هم عشق بازی کرد؟
تو را می شود تصور کرد باآن چشمان زیبا در پس آن همه چراغ روشن ... می دانستی برای لبخندت دنیا را می دهم ؟
یکی دیروز از من پرسید ، تا حالا دوست به معنای واقعی کلمه داشته ای ... و من ناخودآگاه و شاید نا خود خواسته ، فقط تو در ذهنم آمدی ... و به او گفتم :" حرفت مرا یاد آن قصه حضرت ابراهیم انداخت ، روزی گفت خدا ، خورشید است ، ولی خورشید غروب کرد، گفت پس نمی شود، گفت خدا ماه است ، روز آمد ... گفت خدا دریاست ، دریا طوفانی شد، گفت خدا باد است ، باد قطع شد، ... بعد اما کامل تر شد و رسید به آنکه خدا خداست ..."
شاید کفر باشد اما هر چه بادا باد ، عزیزم خدای خدای من تویی ...

Saturday, May 30, 2009

ماه و دریا

کاش بر نبش کوچه ای از آن خیابان بلند که به محل کارت ختم می شود ، دریوزه ای تارک دنیا کرده اطراق کرده بود ... یا می گذاشتندش که جاگیر شود ، اصلا حتی اگر دلقکی بساط پهن می کرد ... (دیگر از این ها پست تر چیزی هست؟) حاضر بودم تمام دنیایم را می دادم و جای آن گدا یا دلقک دل خون می نشستم و ادا در می آوردم ، اما تو را هر روز می دیدم ...

آن وقت خیلی شاید از این زندگی مهندسی شده سیستماتیک و قراردادی خوشبخت تر و خوشبخت تر بودم ، و هزار بار ارجح تر می دانستم با لقب دلقک صدایم می زدند و تو را روزانه می دیدم اما مهندس صدایم کنند و چشمانم از قله نگاهت فرسخ ها فاصله داشته باشد.

شاید برایت فرقی ندارد شعله ای که از فراق تو از دل ما متصاعد می شود ، در کمیت و کیفیت به کدام سنگ میزان می چربد... شانه بالا می اندازی و می گویی حالا یکی لابد هست دیگر ... خب عزیز دل درست است، یکی هست ، ولی گاهی هم خاطر این مخدره (درست نوشتم) را مبسوط فرموده ، با خود بگویید این دیوانه ای که هستش ، بهتر نیست گاهی آب و دانه اش کنیم ، همینجور به امان خدا رهایمان نکن ... نگو شده است واعظ اندوهناک اندوهی عظیم ، از نسخ منسوخ عشقی کهنه ، که حالا از درد یا شاید هم از بی دردی برای خودش مرثیه بلا سر می نهد ، ماه تمام لیالی مکرر سیاه و غمگینم ، من رخ تو را گرچه قسمت نشد ، همچو بازی ماه و دریا هر شامگاه و وبامدادان به نظاره نشینم ، اما به خدا قسم این جز و مدهای مداوم حاصل از آمد و شدن پنهانت به عالم خیالم دارد ویرانم می کند ...

Thursday, May 07, 2009

برق چشمهایت ...

تا حالا کسی صبح اول طلوع به تو گفته "دوستت دارم" ؟ ساعت 6 صبح ؟ ساعت 6:01 ؟ ، 7 چه؟
10 صبح ، 12 ظهر ، 5 عصر ، 8 شب ، 11 شب ، 2 نیمه شب ، 4 ...
این چند سال فرصتی بود تا به این قله برسم که در تک تک ثانیه های شبانه روز به تو بیندیشم ... صدم ثانیه ای از روز هم نبوده که تو در آن حضور نداشته باشی ، حالا شاید اگر بخواهیم چارتی ، نموداری چیزی بکشیم گاهی وقتها در آن صعود و فرودهایی باشد ، مثلا ضریب درصد ، حدود 12 شب (ساعتهای معمول قبل از خواب) یا 6 صبح و 8 شب (ساعتهای حضور در سرویس از خانه به محل کار و بالعکس) تفاوت داشته باشد ، ولی به زبان آماری هم که به قضیه نگاه کنیم ، بیلان اندیشیدن من تراز سالیانه عشقم به تو را نشان می دهد .... یکجورهایی به متریک هم ربط دارد دیگر ... البته این بار ولتاژ این های ولتاژ از آن های ولتاژهاست ... که می سوزاند و می سوزاند و می سوزاند ...
می دانی هنوز هم مدیریت شبکه تمنای تو را ، حسرت دیدن دوباره برق چشمانت است که در دست دارد ، نه در سطح استان و کشور ، برو در مقیاس قاره ای و حتی بالاتر ...
فلانی لحظه لحظه هایت ، لحظه هایم است ...

Wednesday, April 29, 2009

ساده باش و صمیمی

چقدر دلم تنگ نوشتن برای تو شده ...چقدر دوست دارم همه واژه ها را فقط برای تو کنار هم بچینم...
چقدر دوست دارم نقطه بگذارم
و این نقطه ها چند نقطه ساده نیستند ، شاید چیزی باشند حاصل انفجار یک خط
خطی از تو تا به انتها
از انتها تا به من
از ما به هم
کشیده شده است و باید ذره ذره اش را طواف کرد
عزیز دورم ...خوب ترین من ، لحظه هایت را دوست می گیرم و هنوز به قول خودت :"گام به گام " تو را می اندیشم و می پرستم.
ساده باش و صمیمی ، مثل یک قاب عکس قدیمی ...
ساده باش و پاک ، مثل رویای من ، مثل حس من به تو ...مثل حس ما به هم ...
ساده باش ...
می دانی ، دیگر این عشق آنقدر به بلوغ رسیده است که نیاز به ترسی از گفتن چیزی نداشته باشیم ... هیچ لرزی ... هر چه می خواهی بگو و مطمئن باش هیچ کس هیچ برداشت جز آنچه در ذهن توست را نمی کند ... و آن کلام تو را دال بر هیچ چیز نمی گیرد ...
خالی کن خودت را تا انتهای دنیا ، یک گوش برای شنیدن ، یک قلب برای ، برای تو تپیدن، یک دست برای مهربانی به تو ... هست ، همیشه هست .
ساده باش و صمیمی ، پاک پاک من ... خوب خوب من ...
دوستت دارم...

Monday, April 20, 2009

دریا

تو مگر دریایی ؟
که اینچنین خیسم می کنی
ترم می کنی
و غرق می کنی مرا در رویایت

Sunday, April 19, 2009

این چند روز ...

اتفاقات خوب
اتفاقات بد
تعریف من و ما و تو از این همه ... به انضمام تمام چیزهایی که باید باشد و باید نباشد ...
اصلا همین باید ، که گفته که بایدی باید باشد ؟
شاید باید چشم به راه کیمیا باشیم ... نمی دانم ...
روزها می گذرند ... من با تو با خودم با او و با تمام دنیا ، ساده ساده شده ام ...
می شود زیست ، با هیچ تصوری از دوری ، دلتنگی ، بودن یا نبودن ها ...
می شود زیست ، بی آن دغدغه حضور هیچ کس ...
حالا که به مرز بعدها رسیده ام ، ان گذشته ها را می نگرم ، و فراز و فرودهایمان را ... باید دست کشید از ، در او گذشته و دراین آینده را نگریستن ها را ... من نه دیگر در تو گذشته و در این آتیه ای را می بینم من به تو ، به این و حتی تمام هستی ... به چشم چیزی که باید باشند ، نگاه می کنم ، بی هیچ انتظار واکنشی در مقابل تمام کنش هایم ، ... شاید باید فرای این دیدها ، به همه چیزنگریست و خندید ...

ساده باشیم مثل برگ
خوب خوب مثل ابر
بیا در تمام آب های دنیا بنگریم
وبر تمام دلتنگی هایمان صفحه آبی امید را برکشیم
می شود بود
می شود نفس کشید ، عمیق .
دست در دست من گر نهی
تو را به انتهای خورشید خواهم برد.
این آتشفشان هیچ گاه به سکوت نمی نشیند.

Saturday, April 04, 2009

بوی عیدی ، بوی سبزه ، بوی تو ...

و آیا باید چنگ انداخت به گذشته ...؟
نمی دانم چرا نمی توانم در آمیزم با این مردمکان ، با این رسوماتشان ، با این قراردادهایشان ... همه چیز مثل زندگی گله ایست ... همه جا همه کس ، بوی تکرار می دهند ، یک جور کار روتین که پارسال انجام می گرفته امثال نیز باید انجام بگیرد ...
من بوی تو را می خواهم ، و اینک که هوای تو همه جا را گرفته ، فقط و فقط دلتنگ تو شده ام ، اولش نمی دانستم چه شده ، چرا دیگر آخرهای عید که شد بی طاقت شده ام ، و عاصی ، تحمل ندارم ... و فقط تب و تابم برای لحظه ایست که ....
نمی دانم ...
امروز دلم درد نمی دانی گرفته ...

فرشته جاوید من ، کهکشانی ، مولای من ... دلم برایت تنگ شده ، بگذار کمی راحت هر چه در دل دارم را به زبان بیاورم ، نخواه بردلم چیزی سنگینی کند ... بگذار بلند ، از ته قلب ، عاشقت ، عاشق همیشگی و ابدیت بگوید ، می گذاری ؟ ... باشد :
دوستت دارم .
راستی ، فلانی ... همه چیز اینجا ، با یاد توست که معنا می گیرد ...
بهار ، عید ، عیدی ، هفت سین ، سیزده ..و و و و
مرسی مادمازل

Monday, February 23, 2009

شیزوفرنی

خوب انگار من باید بنویسم ، در گرمای دم کرده این اتاق که هیچ چیزش به اتاقهای دیگر این خانه نمی ماند، اصولا من فقط اینجا می توانم خوب بنویسم ، یک جورهایی شرطی شده ام ، و ذهنم فقط اینجا جواب می دهد ... باشد می نویسیم ... می خواهم هرچه که در ذهنم آمد را در این کاغذ بنویسم ، شاید یک داستان ، شاید یک شعر ، نمی دانم ... اصلا قرار نیست شما بعد از خواندن این مطلب نکته جدیدی اموخته باشید ، یا با یک پدیده نوین ادبیات اشنا شده باشید ، اگر حتی به این مقصود دارید این را می خوانید باید بدانید که هیچ چیزعایدتان نمی شود و باید بروید ، اصلا نخوانید من دارم اینها را برای خودم می نویسم ، شما خواستید بخوانید خواستید نخوانید ، من هیچ مسئولیتی را برعهده نمی گیرم ، فکر کنم یک بیماری دارم ، در علم پزشکی احتمالا آنرا شیزوفرنی می نامند، پس من نمی گذارم که چیزی را فراموش کنم ، هر چه در ذهنم بیاید آنرا می نویسم ، الان ساعت 8 صبح است ، من باشکم ناشتا اینجا نشسته ام، حوصله صبحانه را نداشتم ، ظهر شاید رفتم از این بقالی سرکوچه ، با آن سبیلهای بلندش خرید کردم ، مرد خودبیست ، ولی خودم یک بار دیدم که با یک زن داشت گل می گفت و گل می شنفت ، خوب دنیا دیگر اینجور شده است، و زنها احتمالا فرشته اند ، کاریش نمی شود کرد ، نمی دانم از آدمهای قد کوتاه هیچ وقت خوشم نمی آمد ، این هم همینطور است قدکوتاه و کمی فربه ، با آن سبیلش ، می شود مثل یکی از شخصیتهای کارتونی ، که قبل ترها وقتی بچه بودم دیده ام ، فکر کنم چاق و لاغر بود . آخ ، تشنه ام شد ، یک لیوان آب بیاورم ...
لیوان های شیشه ای را نمی دانم اولین بار چه کسی اختراع کرد ، اما به هرحال کار خوبی نکرد ، بدیش این است که می بینی لیوانت چقدر کثیف است ، وحال هم نداری بروی آن پائین بشوری و بیاوریش ، پس مجبور می شوی چشمت را ببندی و آب را هورت بکشی بالا ... اصولا دل چرکین نیستم ، ولی بعضی وقتها ، حالم از بعضی چیزها بهم می خورد ، مثل یکبار که در مترو مردی را دیدم که چاقو خورده است ، پیرهن و شلوارش هردو مشکی بود ، به قیافه اش می آمد چهل سالی داشته باشد، همسن خودم ، موجه می نمود ... موهایش داشت به سفیدی گرایش پیدا می کرد ، تمام چهره اش هم خاکستری شده بود ، با آن پیراهن سیاه احتمالا صبحی حدس زده بود که روز آخر عمرش است ، در خون می غلتید و من تا او را دیدم ، البته او که نه ، خونش را دیدم ، حالم بهم خورد ، و تا می توانستم بالا آوردم ، فکر کنم چندسانتی روده و مری هم همراه با استفراغم به بیرون جهید ، تا شب فقط چهره مرد و خون در ذهنم بود و همه جا را به کثافت کشیدم ، راستی شما فکر می کنید سربازها در جنگ چه می کنند ، حالا الان وضع بهتر شده است ، چند موشک کروز می فرستند و همه چیز نابود می شود ، فکرش را بکن ، نادرشاه ، یا اسکندر ، در روز چقدر خون می دیده اند ... شهامت می خواهد ...
به هر حال آب خوردم ... این روزها عجیب همه اش تشنه ام می شود ، شاید به خاطر این گرمای لعنتی ست ، گفتم گرما ، یاد پارسال افتادم در پیست اسکی ، همراه با دوست دخترم ، که حالا نمی دانم کجاست ، لباسهای ورزشی و البته زمستانیمان را پوشیده بودیم ، وبرف هم چند روز قبل ترش باریده بود ، رفتیم یک جایی که دامنه دیدش کل پیست را در بر می گرفت ، ان بالای بالا ، نزدیکهای ظهر باد تندی شروع به وزیدن گرفت ، و سوز سرما را به عمق تنمان برد ، آن دختر نگاهی به صورتم که داشت کم کم برنزه می شد ، انداخت و گفت چه می شد الان کمی از هوای تابستان را همراهمان داشتیم و بیرون می اوردیم و استفاده می کردیم ، ... نگاهش کردم و گفتم ، تو برایم این گرما را می آوری ، و همین کلمه باعث شد که شب فراموش نشدنی ای را با هم داشته باشیم ، اصولا چون زیاد می نویسم ، جملات هوشمندانه زیادی برای این مواقع دارم ، و این شاید تنها پوئنی بوده که خدا به من داده... در دهه پنجم زندگی آدم خیلی بیشتر از همیشه محتاط می شود ، چون مرز را حس می کند ، و من هم مرز را حس کرده ام ، هر چند هنوز هم مثل قبل تر ها همین جور بیخیال و ولنگار زندگی می کنم ، مجرد و تنها در این گوشه شهر اتاقکی دارم و این شاید به مذاق خیلی ها خوش نیاید ، و حتی برای خیلی ها عجیب باشد ، مثلا کمترینش در پیدا کردن خانه بود ، هیچ کس به من خانه کرایه نمی داد تا این زن چاق را پیدا کرده ام ، اسمش را گذاشته ام مادمازل گوشت ، این خانه را از شوهر دومش به ارث برده و تمام سه طبقه اش را کرایه داده ، البته من در تنها اتاقی که در طبق مافوق سه ، فکر کنم برای مستخدم ، طراحی شده ، زندگی می کنم ، یک چیزهایی در مایه های اتاق زیرشیربانی ، البته نه به آن شکل خانه شخصیتهای داستانهای چارلز دیکنز ، ولی به هر حال جالب هم نیست ، این مادمازل گوشت ، که فعلا با شوهر سومش دارند ، از نعماتی که شوهر دومش برایش به ارث داده استفاده بهینه را می برند، اخرهای هر ماه سروکله اش پیدا می شود و بقیه ماه ، چشممان به جمالش روشن نمی شود، با آن صورت گرد و گوشت آلودش ، چشمانی پف کرده دارد ، انگار همیشه خدا خواب بوده و تازه از رخت خواب بیرون آمده، لب بالایش جای چند بخیه دارد ، و دماغ کوچکش اصلا به صورت گردش نمی اید ، ابروهایش را معمولا خیلی نازک اصلاح می کند ، و چهره سفید و قرمزش خیلی بامزه مثل آن زنیست که در تام و جری همیشه دنبال تام می افتاد .از دیگر مشکلات مجرد بودن آن که هرجا می روی یک جورهایی به آدم نگاه می کنند، بعضی ها عاقل اندر صفیه ، بعضی ها به چشم ترحم ، انگار مثلا معلولی یا یک پا نداری ، بعضی ها مثل یک جانی ، بعضی ها هم با رشک ، به هر حال من اصولا کسی نیستم که برایم مهم باشد مردم درموردم چه فکر می کنند ، مثل یکبار که داشتم در یک رستوران با یک دوستی غذا می خوردم ، یه دفعه او سیبی را برداشت و بدون این که پوست بکند ، جلوی چشم تمام آدمهایی که آنجا بودند خیلی بدوی گازی زد و شروع به خوردن کرد ، گفتم ، فلانی پیشت مهم نیست ، خیلی روشنفکرانه ، از پشت عینکش نگاهی به من انداخت و گفت : "مردم را بیخیال دنیا را بچسب " ،

Saturday, February 21, 2009

والنتاین

حالا والنتاین است و عشاق به هم گل ، کارت پستال و هزاران چیز دیگر می دهند ... من گوشه این عشق عجیب ایستاده ام واز دور نبودنت را نظاره گرم ، پس بگذار برایت یک کارت پستال ترسیم کنم و با باد برایت بفرستم ... کارت سفید باشد ، سفید مثل آن روزهای دلت ، یک کودک گوشه ی آن ، معصوم و مطیع، در دست کودک یک نخ که امتدادش می رسد به یک بادبادک ، بادبادک در باد حیران، زمین زیر پای کودک اما پائییزی باشد و زرد ... و گوشه ی کارت با خطی ساده نوشته:" برای عمرم بخاطر یک عمر " ... راستی کارت پستال که بی گل نمی شود ، یک شاخه گل هم افتاده باشد پائین بغل پای کودک . قرمز ، پرپر ...

Saturday, January 31, 2009

میلاد تو ...

خوب است ، که می شود از نو سر کشید جامی را ، از نو آغاز کرد پیوندی را و به همه چیز طرحی دگرباره زد ...
خوب است که تو هستی ، که ما هستیم ، که زندگی پیش می رود ، طبق روال ...
خوب است ، که سایه ات همه گستر عالم گشته و ما زیر چتر حضورت تا همیشه زندگی می کنیم ...
خوب است ، که تنهایی را رنگ می زنی و معنای دگر می بخشی ...
خوب است ، که حالا پشت هزار فرسخ فاصله ریسه ریسه وجودمان بوی تو را می دهد ، وپشت هزارها تُن سنگینی تنهایی بر گــُُرده مان فقط به تو می اندیشیم ...
خوب است ، که دوست داشتنمان هنوز ناب ، بکر و دست نخورده ، همان دوست داشتن است : تب آلود ، دم به دم ،پاک ...
خوب است ، که پرونده یکسال بسته می شود،و گم . کارهای دست نیامده از همت ما ، خاک می خورد در پوشه سال قبل و بایگانی می شوند در حرمت ابد و حالا باید در کاغذی نو و سفید شروع به نقاشی کنیم ...
خوب است، که سه دهه گذشتن را به تو تبریک می گویم ، و در کیلومتر مبدا دهه چهارم، به عنوان همسفری دور آرزوی سفری خوش برایت دارم ...
خوب است، که شیرین جاودانه منی و فرهاد سرسپرده ابدی توام .
خوب است ، که هنوز هم همه چیز را از مقیاس تو می سنجم ، خوب بودنشان را و نیز بدبودنشان را هم ...
خوب است ، که هنوز که نه ، تا ابد نیز ، صبح ها اولین یاد بعد از بیداری و شب آخرینش قبل از خوابم هستی ...
خوب است ، که گرچه شاید "رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی " را از بر نمی دانیم ، ولی به شکل خودمان دوستت داریم ، پاک ، ساده ، ممتد...
خوب است ، که در ابن دوری ، شمع های تولدت را خریده ، وضیافتی برایت گرفته ایم ... با یک تضاد عجیب ، صاحب مجلس هم هست و هم نیست ...
و آخر این که :
خوب است ، که ای خوب خوب خوب من ،در این تولدت تو را بیشتر دوست دارم ...

و
خوب است ، که یاعلی هیچ گاه از زبانم نمی افتد، با آن بار معنایی که فقط در مساحت تعریف من و توست، پس :
تولدت مبارک عزیزم

یاعلی ...

Saturday, December 20, 2008

نقطه ته خط

نازک اندام
یادم می آید آن وقت ها
هنوز نگفته بودی :
"نقطه سر خط "
و ما
رویاهایمان را برای ستاره ها می گفتیم
حال که نه رویایی مانده است
و نه دیگر ستاره ای
هر شب به یادت می میریم
نقطه ته خط .

Monday, November 24, 2008

مثلث

همه چیز چقدر ساده است
من دچار توام
دیگری دچار من
و تو دچار هیچ کس

همه چیز چقدر ساده است
تو هستی
من هستم
او هست
و او مرا می بیند
من تو را می بینم
وتو هیچ کس را

همه چیز چقدر ساده است
تو هنوز اجتناب ناپذیری
من هنوز اسیرم
و او بیمار من

همه چیز چقدر ساده است
من در تو به دنبال چیزی هستم
او درمن به دنبال چیزیست
و تو در هیچ کس به دنبال هیچ چیز نیستی

همه چیز چقدر ساده است
من دوستت دارم
او دوستم دارد
تو به هیچ کس نمی گویی دوستت دارم